باران ستاره
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهی من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست پروین اعتصامی ======= این شعر را درمدرسه برای درس فارسی یاد گرفتم . چون خیلی قشنگ بود دروبلاگم نوشتم سلام دوستان این جوجه من است او دوساله است و به تازگی تخم گذاشته من خیلی او را دوست دارم او همانند دختر زیبای من است.من هرروز بااو حرف می زنم . او با یک جوجه آبی رنگ در خانه مازندگی میکند. عیدتولد حضرت علی مبارک این عکس هم از تابلوهای استاد فرشچیان است به نام « مولود کعبه » معمولا بچه های تمام دنیا حیوانهای کوچک را دوست دارند و دوست دارند یک حیوان در خانه داشته باشنداما نمی دانند که نگهداشتن حیوان چقدر سخت است قسمت تاریخی جزیزه کیش مادرم در جاده ای که به ساحل می رسید گلهای زیبای کاغذی آفتاب سوزان کیش لانه ای روی درختی که می گفتند آرزو ها را برآورده می کند درخت نخل خرما ( مطلب علمی : من فهمیدم خرما اول که روی درخت و کوچک است سبز رنگ است) ++++++ همه این عکس ها را خودم گرفتم . امیدوارم خوشتان بیاید فردا با مامانم و خورشید می رویم مسافرت . زود می آییم . خداحافظ برای وبلاگم آهنگ گذاشتم . امیدوارم خوشتان بیاید . معنی این شعر را هم می نویسم ****** بیا، بیا، بیا برای همیشه(اگر از او بخواهم آیا برای همیشه پیشم خواهد ماند؟) ****************** دوستان عزیز دقت کرده اید بعضی از فیلمها آموزنده هستندو بعضی ها کارهای بد را به ما یاد می دهد . سعی کنیم فیلم های بد را نبینیم عزیزان معلم که حتماً صبح سحر خیز به وبلاگ ها سر سر می زنید این یک چیز: روز. نه ببخشید.هفته ی معلم مبارک!



همینطور که می رفت دختری را دید که سوار ماشین بود وقتی او را دید درهای ماشین را قفل کرد . مرد حسابی عصبانی شده بود . بعد از مدتی او با خود فکر کرد :« اگر زندگی بخواهد پراز بدشانسی باشد که الان بسیاری از مردم خودکشی کرده بودند . خوب شاگردانم باید هم جدی باشند چون درس که شوخی نیست . آن ها حتما آماده بوده اند و من بابد خلقی درس دادم . حیف.... و شاید دخترهم برای دلیل دیگری درراقفل کرده بود و... و...و... »
حالا او روحش دوباره شاد شده بود .
انسانها گاهی اوقات حوادث را از دیدگاه بدی نگاه می کنند درحالی که آن چیزها دیدگاههای بسیار بهتری هم دارد.












![]()


برو… برو… برو برای همیشه(اگر از او بخواهم آیا برای همیشه ترکم خواهد کرد؟)
هر روز و هر روز منتظرم.(حتی اگر تا ابد هم منتظر بمانم باز هم نمی توانیم با هم باشیم)
نه… نه نمی تواند اینگونه باشد
اگر نمی توانی بیایی مرا با خود به آنجا ببر
مه… مه و صدای کودکی که می گرید
می خواهم به خانه بروم نزد پدر و مادری که عاشق شان هستم
مه… مه و آسمان سیاه
ستاره ها می درخشند اما جایی برای قلب پرآشوب من نیست
آه… چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد، خانه ای چنان دور
نترس… نترس عزیزم
یک دسته گل، یک دانه شن تا پایان زمین
نترس… نترس هر چه زودتر بزرگ شو
منتظر آفتاب باش تا امید بیاورد
وقتی مه از آسمان پاک شود کودک خواهد خندید
آواز بخوان و با این پدر و مادر حرف بزن
وقتی مه پاک شود آسمان روشن خواهد شد
به آفتاب نگاه کن و امیدوار باش
آه… چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد، خانه ای چنان دور
آه… چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد، خانه ای چنان دور

| Design By : Pars Skin |



